نویسنده حامد بهادرزاده در آبان.۲۹, ۱۳۸۸, در دسته نوشته های دیگران
اما می نویسم، می نویسم و به تو می گویم که من روز خود را با آفتاب روی تو که از مشرق خیال دمیده است آغاز می کنم. فریاد می زنم و از تو می خوانم و با تو راه می روم و از شوق این مجال که دستم به دست توست من به جای راه رفتن پرواز می کنم و از شور داشتن خیال تو عاشقانه می رقصم و آواز سر می دهم که من ناباورانه خوشبختم!
Rubik 4×4x4 – انتقام روبیک
نویسنده حامد بهادرزاده در آبان.۰۷, ۱۳۸۸, در دسته نوشته های خودم!

بعد از یه سال سرو کله زدن با روبیک ۳×۳x3امروز روبیک ۴×۴x4 رو گرفتم!تو روبیک ۳×۳x3 رکوردم یک دقیقه و نیم اما تو ۴×۴x4 …… بعد از ۲ ساعت تونستم درستش کنم . درسته ۲ ساعت طول کشید ولی کل راه حل رو خودم پیدا کردم! اینم یه تاریخچه مختصر از مکعب روبیک :
مکعب روبیک (Rubik’s Cube) یک پازل مکانیکی که در سال ۱۹۷۴ توسط ارنو روبیک مجسمه ساز و پرفسور معماری در کشور مجارستان اختراع شد.
مکعب روبیک در چهار نوع مختلف وجود دارد: ۲×۲×۲ که به مکعب جیبی معروف است، ۳×۳×۳ رایجترین مکعب روبیک، ۴×۴×۴ که به انتقام روبیک معروف است، و در آخر نوع ۵×۵×۵ یا مکعب حرفهای. نوع ۳×۳×۳ آن که رایجترین آنهاست نه سطح مربع شکل در هر طرف دارد، در مجموع پنجاه و چهار سطح میشوند که به اندازه بیست و هفت مکعب کوچک به هم چسبیده فضا را اشغال میکند. سطح مکعب روبیک را شش رنگ پوشاندهاست، هر وجه یک رنگ. مخترع آن نام مکعب جادویی را برای آن انتخاب کرد که در سال ۱۹۸۰ با نام مکعب روبیک در جهان پخش شد و میتوان گفت که پرفروش ترین اسباب بازی جهان است.
اینم یه لینک واسه جدول رکورد هاش!:
ناطور دشت
نویسنده حامد بهادرزاده در مهر.۰۲, ۱۳۸۸, در دسته نوشته های دیگران
علامت انسان رشد نیافته این است که می خواهد بزرگوارانه د راه یک هدف جان سپارد،و حال آن که علامت انسان رشد یافته این است که می خواهد در راه یک هدف به فروتنی زندگی کند.
من و تو
نویسنده حامد بهادرزاده در شهریور.۲۱, ۱۳۸۸, در دسته نوشته های دیگران
از دور دور ها می آیی!
و فقط یک چیز،
یک چیز کوچک!
در زندگی من جا به جا می شود.
این که دیگر بدون تودر هیچ کجا نیستم!
“آنتوان دوسنت اگزوپه ری”
غریب آشنا
نویسنده حامد بهادرزاده در شهریور.۱۹, ۱۳۸۸, در دسته نوشته های خودم!
بعضی وقتها یکی می آید توی زندگیت که غریبه است، اما گویی سالهاست که با تو آشناست!
بی هیچ مقاومتی به زندگیت واردش می کنی.
چشمهایت با او حرف می زنند،
حرف هایش را گوشی می کنی،
پا به پایش قدم می زنی،
قدم به قدم نفسهایش را می شمری.
دستت با دستهایش گرم می شود و
گرمای وجودش تو را از حس بودن سر شار می کند!
با او می خندی، با او میگریی،
همه چیز زندگیت با او عوض می شود!
او می شود همه زندگیت!همه چیزت!
Lucky
نویسنده حامد بهادرزاده در شهریور.۱۵, ۱۳۸۸, در دسته ترانه
Do you hear me?I’m talking to you across the water,
across the deep blue ocean,and through the open sky!
Oh my baby I’m trying!
Baby I hear you in my dreams,
I feel your whisper across the sea,
keep you with me in my heart.
you make it easier when life gets hard
Lucky I’m in love with my best friend,
lucky to have been what I have been,
lucky to be coming home again!
They don’t know howlong it takes
waiting for a love like this,
every time we say goodbye
I wish we had one more kiss!
I wait for ,I promise you, I will!
I think it’s amazing
نویسنده حامد بهادرزاده در شهریور.۰۸, ۱۳۸۸, در دسته ترانه
Tell me, I guess that cupid was in disguise
The day you walked in and changed my life
I think it’s amazing,
The way that love can set you free
So now I walk in the midday sun
I never thought that my saviour would come
I think it’s amazing!
I think it’s amazing!
خداحافظی
نویسنده حامد بهادرزاده در شهریور.۰۵, ۱۳۸۸, در دسته نوشته های خودم!

امروز، روز رفتن است، روز خداحافظی، روز آخر…
تو را در آغوش می کشم، می بوسم،می بویم، می نگرم.
از خدا می خواهم این لحظات پایانی نداشته باشند و تا همیشه سرت روی شانه ی من باشد.
کاش می شد تا ابد دستم را بر گونه ات بکشم و تو را نوازش کنم…
چشم به چشمانت می دوزم و در آغوش آن نگاه جادویی آرام می گیرم.
پیشانی به پشانیم می گذاری، گویی جهان می ایستد، گوی اینجا آخر دنیاست؛ جز من و تو هیچ کس دیگری نیست.
دنیا آرام است و لحظه ها آرامش بخش.
بی توجه به دنیا با هم عشق بازی می کنیم.
ناگهان چیزی در ذهنم فریاد می کند: امروز،روز آخر است؛ او خواهد رفت.
تمام دنیا بر سرم خراب می شود، بی اختیار اشک در چشمانم حلقه می زند؛ امروز ، روز خداحافظی ست.
۱۶/۵/۱۳۸۸
همانا بر شما جماعت دانشجو باشد…
نویسنده حامد بهادرزاده در شهریور.۰۵, ۱۳۸۸, در دسته نوشته های خودم!
باد، باران، رعد
نویسنده حامد بهادرزاده در شهریور.۰۵, ۱۳۸۸, در دسته نوشته های خودم!

Bad-Baran-Rad
هوا تاریک شده. شب نیست، اما دست کمی هم از آن ندارد
.ابرهای تیره آسمان را یکسره گرفته اند و دیوانه وار بر سر و روی زمین مبارند، می غرند و فریاد خشم بر می آورند
.باد ها می وزند، ابر ها می بارند و رعد ها می غرند
.باد ها غبار را می روبند و باران ها می شویند و هر کجا هوا و آب کارگر نیافتد، رعد ها می سوزانند
.گویی جهان رو به پایان است و آن سه مامور، مامور به زدودن هر چه پلیدیست; هر چه از آن نام و نشانی دارد
.گویی آن سه رسالتی دیرین دارند. وقتشان اندک است و رسالتشان بس عظیم
تهران-۱۰/۲/۱۳۸۸
.پ.ن.
حدود ساعت ۵ بعد از ظهر است،باد و بارانی عجیبی به پاست. رعد لحظه ای امان نمی دهد