من و تو ، درخت و بارون…

دوشنبه,۲۲ فروردین, ۱۳۹۰ ۱۳:۴۴

من باهارم تو زمین
من زمینم تو درخت
من درختم تو باهار
ناز انگشتای بارون تو باغم می‎کنه
میون جنگلا تاقم می‎کنه

تو بزرگی مث شب
اگه مهتاب باشه یا نه
تو بزرگی
مث شب

خود مهتابی تو اصلا، خود مهتابی تو
تازه، وقتی بره مهتاب و هنوز
شب تنها
باید
راه دوری رو بره تا دم دروازه‎ی روزـ
مث شب گود و بزرگی
مث شب

تازه، روزم که بیاد
تو تمیزی
مث شبنم
مث صبح

تو مث مخمل ابری
مث بوی علفی
مث اون ململ مه نازکی:
اون ململ مه
که رو عطر علفا، مثل بلاتکلیفی
هاج و واج مونده مردد
میون موندن و رفتن
میون مرگ و حیات

مث برفایی تو
تازه آبم که بشن برفا و عریون بشه کوه
مث اون قله‎ی مغرور بلندی
که به ابرای سیاهی و به بادای بدی می‎خندی…

من باهارم تو زمین
من زمینم تو درخت
من درختم تو باهار
ناز انگشتای بارون تو باغم می‎کنه
میون جنگلا تاقم می‎کنه

احمد شاملو

باز باید سرنوشت از سرنوشت

جمعه,۱۵ بهمن, ۱۳۸۹ ۲۰:۰۵

موجها خوابیده اند ، آرام و رام
طبل توفان از نوا افتاده است
چشمه های شعله ور خشکیده اند
آبها از آسیا افتاده است
در مزار آباد شهر بی تپش
وای ِ جغدی هم نمی آید به گوش
دردمندان بی خروش و بی فغان
خشمناکان بی فغان و بی خروش
آهها در سینه ها گم کرده راه
مرغکان سرشان به زیر بالها
در سکوت جاودان مدفون شده ست
هر چه غوغا بود و قیل و قال ها
آبها از آسیا افتاد هاست
دارها برچیده، خونها شسته اند
جای رنج و خشم و عصیان بوته ها
خشکبنهای پلیدی رسته اند
مشتهای آسمانکوب قوی
وا شده ست و گونه گون رسوا شده ست
یا نهان سیلی زنان یا آشکار
کاسه ی پست گداییها شده ست
خانه خالی بود و خوان بی آب و نان
و آنچه بود ، آش دهن سوزی نبود
این شب است ، آری ، شبی بس هولناک
لیک پشت تپه هم روزی نبود
باز ما ماندیم و شهر بی تپش
و آنچه کفتار است و گرگ و روبه ست
گاه می گویم فغانی بر کشم
باز می بیتم صدایم کوته ست
باز می بینم که پشت میله ها
مادرم استاده ، با چشمان تر
ناله اش گم گشته در فریادها
گویدم گویی که : من لالم ، تو کر
آخر انگشتی کند چون خامه ای
دست دیگر را بسان نامه ای
گویدم بنویس و راحت شو به رمز
تو عجب دیوانه و خودکامه ای
من سری بالا زنم ، چون ماکیان
ازپس نوشیدن هر جرعه آب
مادرم جنباند از افسوس سر
هر چه از آن گوید ، این بیند جواب
گوید آخر … پیرهاتان نیز … هم
گویمش اما جوانان مانده اند
گویدم اینها دروغند و فریب
گویم آنها بس به گوشم خوانده اند
گوید اما خواهرت ، طفلت ، زنت… ؟
من نهم دندان غفلت بر جگر
چشم هم اینجا دم از کوری زند
گوش کز حرف نخستین بود کر
گاه رفتن گویدم نومیدوار
و آخرین حرفش که : این جهل است و لج
قلعه ها شد فتح ، سقف آمد فرود
و آخرین حرفم ستون است و فرج
می شود چشمش پر از اشک و به خویش
می دهد امید دیدار مرا
من به اشکش خیره از این سوی و باز
دزد مسکین برده سیگار مرا
آبها از آسیا افتاده ، لیک
باز ما ماندیم و خوان این و آن
میهمان باده و افیون و بنگ
از عطای دشمنان و دوستان
آبها از آسیا افتاده ، لیک
باز ما ماندیم و عدل ایزدی
و آنچه گویی گویدم هر شب زنم
باز هم مست و تهی دست آمدی ؟
آن که در خونش طلا بود و شرف
شانه ای بالا تکاند و جام زد
چتر پولادین ناپیدا به دست
رو به ساحلهای دیگر گام زد
در شگفت از این غبار بی سوار
خشمگین ، ما ناشریفان مانده ایم
آبها از آسیا افتاده ، لیک
باز ما با موج و توفان مانده ایم
هر که آمد بار خود را بست و رفت
ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب
زآن چه حاصل ، جز دروغ و جز دروغ ؟
زین چه حاصل ، جز فریب و جز فریب ؟
باز می گویند : فردای دگر
صبر کن تا دیگری پیدا شود
کاوه ای پیدا نخواهد شد ، امید
کاشکی اسکندری پیدا شود

مهدی اخوان ثالث

رنج بی ثمر

جمعه,۵ آذر, ۱۳۸۹ ۹:۳۲

و چه عقب مانده ایم ما که باید ساعت ها وقت بگذاریم برای روی مسائلی که سالهاست برای بقیه حل شده!

من از آن روز که در بند تو ام آزادم …

سه شنبه,۴ آبان, ۱۳۸۹ ۱۹:۲۴

لحظه دیدار نزدیک است.
باز من دیوانه ام، مستم.
باز میلرزد، دلم، دستم.
باز گوئی در جهان دیگری هستم.

های ! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ!
های، نپریشی صفای زلفکم را ، دست!
و آبرویم را نریزی، دل!
- ای نخورده مست-
لحظه دیدار نزدیک ست.

دلتنگ

دوشنبه,۳ آبان, ۱۳۸۹ ۹:۳۷

دلم تنگ توست نازنینم،

بیا، بیا برویم سر آن کوه،
همان که روز و شبش، هوا و زمینش، برف و بارانش،
حتی صدای کلاغ هایش برایمان خاطره است،

یادت که هست ؟
همانجا که اول بارآنجا در آغوشت کشیدم،
همانجا که جای خودمان است!
میدانم که میدانی کدام را می گویم!

بیا نازنینم، بیا که هوای چشم هایم بارانیست،
بیا که دگر طاقتم نمانده است،
بیا ، بیا برویم،

هر که نداند، تو که می دانی لبخندم از گریه تلخ تر است،
می دانی که اندازه یک عمر حرف پشت این لب ها برایت دارم،
می دانی که …

تو که همه چیز را می دانی!

پس بیا، بیا نازنینم، که دلم تنگ توست!

Deserve

چهارشنبه,۲۱ مهر, ۱۳۸۹ ۲۳:۵۱

lonely

I don’t deserve all this good things! I don’t deserve anything! I don’t know why am I alive? maybe I even don’t deserve death!!!

God??hey??!where the hell are you?? do you hear me?!I prefer death to this life, it’s worth than death! f*#k this world!!!!!

سه شنبه,۲۰ مهر, ۱۳۸۹ ۸:۴۶

بیا برویم روبروی باد شمال
آن سوی پرچین گریه ها
سر پناهی خیس از مژه های ماه  را بلدم که بیراهه دریا نیست
دیگر از این همه سلام ضبط شده بر روی آداب لاجرم خسته ام
بیا برویم , آن سوی هرچه حرف و حدیث امروز است
همیشه سکوتی برای آرامش و فراموشی ما باقیست
می توانیم حتی بدون تکلم کامله ای کامل شویم
می توانیم دمی در برابر جهان به یک واژه ساده قناعت کنیم
من حدس می زنم از آغاز آن همه سال و ماه
هنوز بیت ساده ای از غربت گریه را به یاد خواهم آورد

من خودم هستم
بی خودی آینه را روبروی خاطره مگیر
هیچ اتفاق خاصی رخ نداده است
تنها شبی هفت ساله خوابیدم و بامدادان هزار ساله بر خواستم

من و تو

شنبه,۲۱ شهریور, ۱۳۸۸ ۸:۳۳

از دور دور ها می آیی! و فقط یک چیز، یک چیز کوچک! در زندگی من جا به جا می شود. این که دیگر بدون تودر هیچ کجا نیستم!

“آنتوان دوسنت اگزوپه ری”

خداحافظی

پنجشنبه,۵ شهریور, ۱۳۸۸ ۸:۳۳

khodahafezi

امروز، روز رفتن است، روز خداحافظی، روز آخر…

تو را در آغوش می کشم، می بوسم،می بویم، می نگرم.

از خدا می خواهم این لحظات پایانی نداشته باشند و تا همیشه سرت روی شانه ی من باشد.

کاش می شد تا ابد دستم را بر گونه ات بکشم و تو را نوازش کنم…

چشم به چشمانت می دوزم و در آغوش آن نگاه جادویی آرام می گیرم.

پیشانی به پشانیم می گذاری، گویی جهان می ایستد، گوی اینجا آخر دنیاست؛ جز من و تو هیچ کس دیگری نیست.

دنیا آرام است و لحظه ها آرامش بخش.

بی توجه به دنیا با هم عشق بازی می کنیم.

ناگهان چیزی در ذهنم فریاد می کند: امروز،روز آخر است؛ او خواهد رفت.

تمام دنیا بر سرم خراب می شود، بی اختیار اشک در چشمانم حلقه می زند؛ امروز ، روز خداحافظی ست.

۱۶/۵/۱۳۸۸

همانا بر شما جماعت دانشجو باشد…

پنجشنبه,۵ شهریور, ۱۳۸۸ ۸:۳۰
دی شیخ ما تا هنگامه سحر مشغول مکاشفه در مباحث علوم کیمیاگری بود و هر چه بر خود فشار می آورد، راهی بر درک آن مفاهیم ثقیل و عظیم نمی یافت
در غایت امر، صلاح را بر آن دید که چاره کار در مکاشفه و درک نیست، بلکه باید از بدائت تا نهایت را بر حافظه مکتوب نمود
از آنجا که شیخ را نتیجه دیر حاصل گشته بود، وقتش اندک بود و سنگینی چشمانش لحظه به لحظه افزون. شیخ در پی چاره بر آمد. به ناگاه
:امر بر وی مشتبه گشت و گویی از آسمان بر قلبش الهام شد
همانا بر شما جماعت دانشجو باشد، خوردن قهوه در شب امتحان; باشد که از ظلمت خواب رهاییتان بخشد
اما پس از اندک زمانی محافظه نیز سخت می نمود. شیخ با خود اندیشید به جای نبشتن بر لوح عقل باید علوم را بر لوح کاغذ مکتوب کرد، زیرا لوح کاغذ از تحریف و زوال در امان است، باشد که در هنگامه امتحان مراقب کوری و کری را توامان داشته باشد
.غایت امر این بود که شیخ با توصل به حضرت حق و امید فرج سر بر بالین نهاد
.پ.ن
شیخ از شدت مکاشفه عقلش رو به زوال گرویده و به جای درک علوم کیمیاگری طراوش خزئبلات ادبی می کند
ساعت ۳:۳۰ بامداد – روز ۱۴ ماه اردیبهشت سنه یک هزار سیصد و هشتاد وهشت